حرفهای گفتنی ........... فعلا حرفی برای گفتن نداره
سلام دوستان عزیزم
خیلی دوستون دارم نمیدونم تو این هیجده ماه که تقریبا به طور مستمر اوضاع و احوالم رو یا بعضی وقته حقایق زندگی و بعضا لحظاتی که شاد و غمم رو با شما تقسیم کردم ولی حقیقت مطلب این بود وهدف اصلی این وبلاگ همونطور که در اولین پست هم گفته بودم نزدیکی بیشتر و ارتباط بیشتر من با شما بوده ، هست و خواهد بود ! تا الان 186مطلب (پست )نوشتم و شما هم 1043 بار نظر نظر دادید والان که دارم بخش آمار وبلاگ رو نگاه می کنم 4989بار به این وبلاگ رجوع کردید. داشتم از چند روز پیش تک تک مطالب رو می خوندم وا قعا زمان خیلی زود سپری شد و نتیجه تا به اینجا شیرین و خوب بوده . پیامهای که برام می نوشتید و گل های که هر چند به صورت مجازی برام تو قسمت کامنت ، به من قوت و قدرت می داد !فراموش نمی کنم آنچه گذشت شما هم فراموش نکنید ! در بخش کامنت این پست سعی می کنم از خودم بنویسم وشما هم منو از خودتون بی خبر نزارین !
خیلی شیرین بود مرور خاطرات و از میان این خاطرات چند تایی رو براتون لینکش رو گذاشتم که بخونید و لذت ببرید . و اما حیف که خیلی از عکسهای وبلاگ پاک شد و من خیلی ناراحتم از این بابت چون خیلی وقتها من به جای نوشتم با عکسهایی که میزاشتم حسم رو بیان می کردم .
دوستون دارم . علی
•1- تولد وبلاگم (شنبه، 27 آبان، 1385) لینک نوشته
•2- یلدا (پنجشنبه، 30 آذر، 1385) لینک نوشته
•3- مونا جونم تولدت مبارک (جمعه، 24 آذر، 1385) لینک نوشته
•4- یادت هست ؟ (پنجشنبه، 2 آذر، 1385) لینک نوشته
•5- برف بازی (شنبه، 30 دى، 1385) لینک نوشته
•6- خاطرات و درسهای از بیمارستان 1(چهارشنبه، 20 دى، 1385) لینک نوشته
•7- خاطرات و درسهای از بیمارستان 2 (پنجشنبه، 21 دى، 1385) لینک نوشته
•8- خاطرات و درسهای از بیمارستان 3(جمعه، 22 دى، 1385) لینک نوشته
•9- بابابزرگ و مامان بزرگ(چهارشنبه، 4 بهمن، 1385) لینک نوشته
•10- ولنتاین، دسته بیل ! (یکشنبه، 27 اسفند، 1385) لینک نوشته
•11- مرا بوسه بزن (چهارشنبه، 5 اردىبهشت، 1386) لینک نوشته
•12- دیگه دیر شده (چهارشنبه، 23 خرداد، 1386) لینک نوشته
•13- توبه... (جمعه، 11 خرداد، 1386) لینک نوشته
•14- تولدی تازه (پنجشنبه، 21 تیر، 1386) لینک نوشته
•15- تولدی تازه (پنجشنبه، 21 تیر، 1386) لینک نوشته
•16- سالروز پرواز یک مرد(دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۶) لینک نوشته
•17- چند ماه پیش (چهارشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۶) لینک نوشته
•18- کاش میشد (شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۶) لینک نوشته
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٤ ب.ظ توسط ali
شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧
نوروز 87
نوروز 87 لندن
آنچه گذشت .....
سلام امید وارم که همه خوب و خوش و سلامت باشید ، سال 86 هم با همه پستیها و بلندیها و اتفاقات عجیب،غریب و خاطرات تلخ و شیرین خیلی زود گذشت .
من هم با اینکه از خاک ایران دور هستم ولی فرهنگ ایرانی رو حفظ کردم و خواهم کرد و هر لحظه با افتخار به همه میگم که ایرانی هستم هر چقدرهم که افراد اینجا از اسم ایرن ترس داشته باشم ولی من همیشه با صدای بلند میگم I'm from IRAN ! یه روز قبل سال تحویل رفتیم یه مغازه ایرانی در منطقه Hammersmith پیدا کردیم و وسایل سفره هفت سین رو کم و بیش خریدیم + یه جعبه شیرینی خامه ای ایرانی خریدیم و ساعت 5:30 صبح که سال تحویل بود با یکی از دوستای خوبم نصیر که ایشون هم از فرزندان ایران هستن بلند شدیم و در لحظه تحویل سال در کنار هم پای سفره هفت سین نشستیم و دعا کردیم و حافظ خوندیم و کلی صفا کردیم البته که بودن در ایران یه لذت دیگهای داشت.
و اما بعدش .....
بعدش کلاس داشتم ویه مقدار مطلب در باره سال خورشیدی و نوروز و آداب ، رسوم ایرانیان کردم و تصمیم گرفتم برای دو تا کلاس که هم صبح وهم بعد از ظهر داشتم شکلات بخرم به مناسبت سال جدید یه وقتی از استاد بگیرم و از ایران بگم که گفتم و بچه همه بهم تبریک گفتم وتشویق وکف و شامپو و این برنامه ها . . . . (واقعا احساس فخر کردم و بازم اشک تو چشمام حلقه زد )
براشون خیلی عجیب بود که برای همه یکی بهترین شکلات هایی که اینجا موجوده خریده بودم چون این کارا اصلا اینجا دیده نمیشه و به قول خودمون خر کیف شدن و بعدش هم شروع کردن به سوال کردن درباره ایران . خلی ها مشتاق شدن بیان ایران و از ایران دیدن کنن . و در انتها گفتم مردم ایران خیلی مهربون و خونگرم هستن و به اخبار سیاسی توجه نکنید بیایید و بیبنید .
سفر برمینگام ...
و فردای عید نوروز رفتم پیشه یکی ازدوستای خوبم نیما لحظات خیلی خوبی رو با هم داشتیم و فرصتی بود که از گذشته و آینده بگیم و شهر برمینگام و دانشگاه برمینگام و یه استراحت کوتاه برای سال جدید که خیلی خوب بود و بعدشم هم برگشتم لندن .....
اسباب کشی . . . .
فردای روزی که رسیدم لندن بساطم رو گذاشتم و اسباب کشی کردم خونه جدید ولی باید بگم خدا خیلی با حاله اگه یادتون بیاد یه پست نوشتم در باره آبگرمکن و سیستم گرمایی خونه (قبلی ) سرنوشت من حق از اول نوشت !
حالا تصور کن که هوای اینجا خیلی سرده و سوز داره !
اگه بگم باز چی شد بازم میخندید دوباره (رابطه رفتن به دریا و آفتابه ) همه شوفاژهای خونه کار میکرد به غیر از شوفاژ اتاق من !!!! آها هاهاهاهاهاهاهاهاهاها
آخه پتو اضافی و جوراب اضافی از کجا ؟
البته باید دیگه عادت کنم راستش دیشب رو تو سرما خوابیدم و هرجا از این به بعد برم منتظر از کار افتادن آبگرمکن و سیستم گرمایی هستم فرقی نداره شمال ایران باشه یه تهران یا هر جای دیگه ....
می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست مگه نه ؟
ولی خدارو شکر می کنم برای همه چیز جدی میگم خیلی دوسش دارم ، خدا جونم در این سال جدید میطلبم که فیض و محافظت تو با من باشه و در این فرصت کوتا زندگی که به من دادی هر روزه بیشتر رشد کنم وفردی مفید باشم و آرامش و محبتت رو در سال 87 بیشتر از سال پیش درک کنم . مرسی .
علی
فروردین 87

¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٧ ب.ظ توسط ali
شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧
فاصله
شرمنده اخلاق ورزش کاریتونم
که خیلی وقته update نکردم عکسهای وبلاگ پریده
از طرفی پرشین بلاگ هم هر روز یه سازی میزنه
منم اعصاب ندارم
هزینه زندگی هم اینجا گرونه
پس می خواستم در وبلاگ تخته رو تخته کنم، ولی نکردم !
شماره حساب 76799650 بانک HSBC شعبه Lewisham 24 ساعته آماده دریافت هدایای شما می باشد ! واریز به حساب بانکی من 124 بلا را از شما دفع می کند .
جدی بگیرید عزیزان من !خیلی این پستم چرت بود ؟ چه آره نه بعضی وقتها به زنه به سر مبارک بد نیست . ¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٩ ب.ظ توسط ali
پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦
Story
I remember quite clearly now when this story happened. ...
من کامل یادم میاد داستانی که اتفاق افتاد
the autumn leaves were floating and measured down to the ground,
پائیز داشت میرفت و برگ ها هم شناور روی زمین می افتاد
recovering the lake where we used to swim like children , on the sun dare to shine .
ومی پوشوند دریاچه ای رو که ما تو بچگی شنا می کردیم،در درخشش افتاب
That time, ... we used to be happy .. well, I thought we were .
اونوقت .. ما خوشحال بودیم ، خوب شاید من فکر می کنم که بودیم
But the truth was that ... you had been longing to leave me,
اما حقیقت اینه که تو میل زیادی داشتی که منو ترک کنی
not daring to tell me. On that precious night, watching the lake,
اما شهامت گفتنش رو نداشتی .در اون شب مهم که داشتیم دریاچه رو نگاه می کردیم
vaguely conscious ... You said: Our story was ending.
(درمعنی این بخش در بین علما اختلاف نظر است )
که خیلی هم هوشیار نبودیم ،به من گفتی : رابطمون دیگه تموم شده
Now I'm standing here, no one to wipe away my tears ,
الان من این جا ایستادم ،هیچ کس نیست که اشکم رو پاک کنه
no one to keep me warm, and no one to walk along with ...
کسی نیست که منو گرم کنه و کسی نیست که باش قدم بزنم
The rain was killing the last days of summer ...
بارون داشت اخرین روزهای تابستون رو می کشت
you had been killing my last breath of love ,
تو هم داشتی اخرین نفسهای عشق منو می کشتی !
since a long time ago...
از خیلی وقت پیش ...
I still don't think I'm gonna make it through another love story , you took it all away from me .
من هنوز نمی خوام یه رابطه دیگرو شوع کنم،تو همه چیز رو از من دور کردی
And there I stand, I knew I was gonna be the ... the one left
behind , but still I'm watching the lake,
من اونجا ایستادم،من می دونم ,امامن هنوز دارم دریاچه رو تماشا می کنم
vaguely conscious and I know ... it is ending ...
خیلی هوشیار نیستم اما می دونم
دیگه این عشق تموم شده .
لینک موزیک Victor Lazlo

¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٧ ب.ظ توسط ali
پنجشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٦
ببار پادشاه
یه چیزی توی دلمه . .
.
.
.
که
.
.
.
نمیدونم
.
.
.
باید
.
.
.
بنویسمش
.
.
.
یا
.
.
.
بگمش
.
.
.
یا
.
.
.
بکشمش
.
.
.
یا
.
.
.
فراموشش کنم
.
.
.
یا....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نه میل گریز دارم ....
.
.
.
.
نه تاب موندن
.
.
.
.
.
.
.
.
ببار. . .
.
.
.
.
.
ببار
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ب.ظ توسط ali
پنجشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٦
خنده يا گريه !
این روزها بیشتر باید بدوم

من رفتم بدوم 

¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٤ ب.ظ توسط ali
جمعه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٦
خنده

¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٩ ب.ظ توسط ali
چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦
احساسم
...
تمام
عشقم را
در نگاهی
جمع می کنم
و
آن نگاه را
همراه با
یک بوسه
و
قطره های اشک
بر گونه هایت
می نشانم.
....
متن بالا توسط یکی از دوستان خوبم نوشته شده که نمی دونم چی شد که با وبلاگش آشنا شدم ولی شد ودر موقعیت سختی بودم ولی وقتی هر بار این وبلاگ رو می خواندم جواب خیلی سوالاتم رو می گرفتم و شارژ میشدم برای ادامه . . . .
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٧ ب.ظ توسط ali
دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦
Justice
Justice
Almighty God our heavenly Father,
guide the nations of the world into the way of justice and truth,
and establish among them that peace which is the fruit of righteousness
Amen

¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٠ ب.ظ توسط ali
پنجشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٦
A Simple Prayer in Troubled Times
God of love,
turn our hearts to your ways;
and give us peace.
Amen.

¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٦ ب.ظ توسط ali

